X
تبلیغات
رایتل

چپ دست

یک چپ دست می نویسد !‌

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:27 ق.ظ

اون کی بود ؟

پشت میز تحریرم نشستم و درس می خونم ... ولی حواسم خیلی جمع نمیشه ! نمیدونم چرا امروز توی حال و هوایی که باید باشم نیستم ... غمگین و ناراحت نیستم اما توی این دنیا هم سیر نمیکنم ..  

به شدت هوس سیگار کردم ! خیلی وقتا پیش میاد که هوس میکنم اما خیلی محکم و قاطع به خودم میگم که نه نمیشه !‌اما امروز اون حس قاطعیت رو ندارم و ترجیح میدم درب پنجره رو باز کنم ٬ یه چایی داغ برای خودم بریزم و سیگارم رو روشن کنم و برای چند دقیقه هم که شده غرق بشم توی دودش ..  

میرم توی فکر .. به گذشته فکر میکنم ..به حال .. هر از چند گاهی منطق خودشو میندازه وسط افکارم و با زور میخواد که من به آینده ی خوبم فکر کنم و به هدف هام و من مطمئنش میکنم که نه تنها به اونا فکر میکنم بلکه عملیشون میکنم و یه جوری دست به سرش میکنم که بره و من رو بعد از مدت ها با افکاری که دارن خاک میخورن تنها بذاره ‌! اما خب خودم هم زیاد سعی نمیکنم که وارد جزئیات گذشته بشم ! آخه تاب و توان درموندگی رو ندارم ! ترجیح میدم به حال فکر کنم و به رابطه ایی که توش هستم ... به چیزی که خودم خواستم و هنوز پیداش نمیکنم که برای چی خواستم !‌ و شرم دارم از اینکه بگم شاید چون دنبال آرامش بودم و خیلی چیزهای دیگه ...  

وقتی حرف از آرامش میشه فکر میکنم که چه قدر به خدا نزدیک شدم .. پس من آرامش رو از خدا میگیرم نه از رابطه ایی که توش هستم و خودم هم نمیدونم کجاشم و نمیدونم طرف مقابلم کجاس و مطمئنم که با کارهام اون رو هم سردرگم میکنم ... ونمیدونم اون چرا ادامه میده و نمیدونم خودم ... !!!‌ 

دوستی میگه تو دیوونه ایی و همچین بد هم نمیگه ! چون شکی توش نیست که من دیوونه ام !  

به این فکر میکنم که من تا ۴۰ سالگی بیشتر زنده نیستم و نمیدونم که چرا بهش فکر میکنم و خیلی وقته که به سراغم میاد ! فکر میکنم که عمرم بین ۳۰ تا ۴۰ سالگی تموم میشه و همون دوست عصبانی میشه که اگه یک بار دیگه این حرفو بزنی من میدونم و تو .. من هم میگم چشم و دیگه حرفشو نمیزنم اما باز هم فکر میکنم که همینطور میشه و فکر میکنم که تا اون موقع خیلی کارها دارم که باید انجام بدم !  

نمیدونم چرا نمیتونم به یه ازدواج خوب و موفق فکر کنم و خونه ایی که توش پر شده از سر و صدای بچه ها و همسری که آروم و متین به من نگاه میکنه و با نگاه گرمش از من و تمام زحماتی که میکشم قدردانی میکنه و من با لبخندی ملیح جواب قدردانیشو میدم !   

من نمیبینم و نمیدونم چه اصراری دارم که چیزی از آینده ببینم ! خدا حتما من رو برای این کارم دوست نداره چون همیشه میخوام دخالت کنم و همیشه باید بهم بگه ساکت باش و افکار مزخرفتو دور بریز و بذار تا من برات تصمیم بگیرم ... نه اینکه خودت دنبال چیزهایی باشی که نمیدونی اتفاق میفته یا نه !  اما من باز به چیزهای دیگه فکر میکنم ... مثلا به اینکه تنهام یا پسر بچه ایی دارم که مال خودم نیست اما از بزرگ کردنش خوشحالم و از اینکه پیش منه ... من عاشق اینم که یک پسر بچه رو بزرگ کنم تا یک آقای به تمام معنا بشه .. پسر با شعوری باشه و درک بالایی از مسائل داشته باشه و من رو نه اینکه مادرش بلکه نزدیک ترین دوست خودش بدونه ..  

 

سرمو که از روی نوشته هام(یا بهتر بگم افکارم ) بلند میکنم چهار تا سیگار کشیدم و نیم ساعت از زمانی که شروع کردم به نوشتن گذشته ..باز هم حرف دارم اما فعلا فرصتی نیست ... 

 

پ ن : من نمیدونم اون مردی که پریشب دیدم کی بود ؟! هرکی بود واقعی نبود ! نمیدونم چرا بعضی وقتها فکر میکنم به خاطر اینه که چشمم ضعیف شده ! اما یک هفته ی پیش بود که دکتر بهم گفت شماره ی چشمت هیچ تغییری نکرده ! و کلا اگر یکم بهش فکر کنم میبینم که این موضوع هیچ ربطی به شماره ی چشمم نداره !‌ من نمیدونم پس اون کی بود با یه تی شرت سفید و شلوار لی دست به سینه واستاده بود و با یه چهره ی کاملا معمولی و آروم منو نگاه میکرد !‌اما هر چی جلوتر اومدم محو شد ! اون شبیه هیچکس نبود ... اما پس اون کی بود ؟

نظرات (11)
سلام
اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم
جای شما توی جمع ما خیلی خالیه.
سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:31 ق.ظ
امتیاز: 0 0
سلام

من مشکله هواس ندارم ولی هی خودمو

بی اینو اون مشغول میکنم واسه همین

به درسام که داره هر روز کیسه کیسه تلنبار

میشه نمیرسم !!!

راستی یه سوالی...اگه دوس نداشتی میتونی

بهش جواب ندی...می شه بپرسم واسه چی شما

تا 40 سالگی زنده میتونی بمونی ?
اگه سوالم بی ادبی یا ناراحت کنندس مذرت میخوام قبلش.

فقط یه کنجکاویه بچه گونس !
یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:09 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمیدونم این فقط یه حسه !!
نه بابا چه بدی ایی راحت باش هر سوالی داشتی بپرس ..
میرم آرشیوتو بخونم :)
یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:09 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ بردیا
سلام آیدا
جوابتو تو بلاگم دادم :)
یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:34 ب.ظ
امتیاز: 0 0
وقت کردی ما رو هم لینک کن به روزم
سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 06:52 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پس کی بروز میکنی ?:دی
چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:46 ب.ظ
امتیاز: 0 0
منم بعضی اوقات اینگونه میشم...جالبه یکی اینو نوشته
جمعه 29 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:02 ب.ظ
امتیاز: 0 0

شبی از سوز گفتم قلم را / بیا بنویس غم های دلم را

قلم گفتا برو بیمار عاشق ، ندارم طاقت این بار غم را . . .
چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:05 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+
چه حسسه بدی...سعی کن از خودت دورش کنی...
اینا فکراین که زاییده ی ذهنه خوده آدمه و یا حوادثی
که واسه آدم اتفاق می افته باعث ایجادش میشه
ولی خوب چیزی که مشخصه هیچکی نمی دونه تا نیم ساعت دیگه قراره بره بهشت یا تا 1000 سال دیگه...
اینطور نیست ؟

و اینکه من نمیدونم تو به خدا اعتقاد داری یا نه ولی من که فکر
می کنم عمر همه دسته خداس..به حر حال...

بروز کردی خبرم کن...خوشال می شم
:)
جمعه 6 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:05 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خب ۱۰۰٪ عمر دست خداس :)
من دوست دارم خبرت کنم اما چه جوری ؟؟
کامنت بالا رو من گزاشته بودم . :)
حالا منو می تونی خبرم کنی .
شنبه 14 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:22 ب.ظ
امتیاز: 0 0
خیلی باحال مینویسی به نظرم اگه نویسنده شی یه نویسنده ی خیلی معروف می شی من که حسابی از خوندن مطالب وبلاگت لذت بردم
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:48 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم ..شما لطف دارین ..:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :