X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

چپ دست

یک چپ دست می نویسد !‌

پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 11:20 ب.ظ

مامان بابا

مادربزرگه  فوت کرد .. 

شنبه صبح بهمون خبر دادن عمه جان که امکان نداره ساعت 8:30 صبح اینطوری بهم زنگ بزنه ..زنگ زد و با گریه گفت آیدا مامانم مرد !! 

تقریبا غیر منتظره بود .. ( اون که یک بار مرده بود چه طور میتونست دوباره بمیره ؟؟ مگه میشد !)   من توی شک بودم از توی تخت اومدم بیرون ..سیبیلو بهم نگاه میکرد ..نمیدونست چی بگه اما از دلم خبر داشت.. سراسیمه بودم از این طرف به اون طرف میرفتم .. به عمه گفتم میام پیشت ! حالا باید دوش میگرفتم اما داشتم دور خودم میچرخیدم .. هزار بار گفتممیشه من نرم و هزار بار سیبیلو گفت مادربزرگته .. به خاطر عمه ..

زنگ زدم به مامان .. مدره بود .. گفت اجازمو میگیرم میام .. تو راه بهم گفت الان از مدرسه به خاطر تو اومدم  اما کلا مراسم رو میام به خاطر خودش .. زن خوبی بود .. خدا بیامرزه! 

گریه ام نمیومد اما مثله سگ پاچه گیر بودم ! رفتیم خونشون .. بعد از حدود دو سال ..یا شاید بهتره بگم بعد از 14 سال ! اونجا عذاداری بود و گریه و زاری ..اما من هیچ حسی نداشتم ... هیییچ !

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 01:47 ق.ظ

داستان زندگی من 4

 تا به خودمون اومدیم توی یک آپارتمان 120 متری بودیم ! جایی خیلی دور تر از خونه ی نقلی و خوشگلمون .. یه سال و اندی از ازدواجمون میگذشت و ما کاری رو کردیم که شاید اون موقع از نظر خودمون درست ترین کار بود ( گرچه هیچکس دیوونه بازیهامون رو قبول نداشت اما نظرها و عقاید هیچ کس توی تصمیم گیری ما هیچ تاثیری نمیذاشت !) 

یک آپارتمان 120 متری سه خوابه توی یک ملک اداری با سند مسکونی ! آپارتمانی که حالا هم خونه بود و هم دفتر .. یک اتاق برای وسایل و بقیه سالن و اتاق ها دفتر کار !!! ما تمام سختی کار رو به جون خریده بودیم ... به هر حال باید کاری برای زندگیمون میکردیم و پذیرفتیم که محکم قدم برداریم .. شرایط سختی بود و شاید هیچ یک از کسانی که اونجا رفت و آمد میکردن این رو نمیفهمیدن  که چه قدر برای ما سخت پیش میرفت .. صبح تا غروب کار بود و شب تمیز کاری و نظافت ... توی چشماش خستگی رو میدیدم و کلافه میشدم .. گاهی امید و گاهی نا امیدی محض بود .. گاهی بالا و گاهی خیلیی پایین .. دلم برای خونه نقلی و اتاق صورتیم تنگ میشد ..بهونه گیر میشدم و اون بهم میریخت .. کارها خوب پیش نمیرفت و اون به هم میریخت ... خسته میشد وبه هم میریخت ... آدم های دورو بر مثل گاو و گوسفند های رم کرده ی گله ایی که گرگ زده، بودند و اون به هم میریخت ..و من اون رو میدیدم و حال بدی داشتم .. حالمون خوش نبود ! خونمون آرامش نداشت و دلمون تنگ بودو روحمون روز به روز سرد تر وسردتر میشد !  روزهای تولدمون خوش نبودیم .. سالگرد ازدواجمون خوش نبودیم .. انگار کم کم بینمون دیوار بلندی میکشیدن و مدام آجر هاشو بیشتر و بیشتر میکردن .. تنها سودی که داشت از لحاظ کاری و ارتباطی قوی تر شده بودیم و  خیلی چیز ها یاد گرفتیم .. و این دقیقا چیزی بود که میخواستیم بهش برسیم اما هیچ وقت فکر نکردیم باید همچین بهای سنگینی رو بپردازیم ! 

این کار بیشتر شبیه به تمرینی بود که قبل از وارد شدن به گود زندگی برای خودمون در نظر گرفته بودیم و یا تمرین کاری ایی که بعد ها و امروزمون رو  تحت پوشش قرار داد و امروز نتیجه ی خوب  اون سختی ها رو میبینیم تاثیراتی که در طولانی مدت موجب سازندگی بود گرچه مدت کوتاهی باعث تخریب  روح زندگیمون  شد !

کار دفتری بعد از چند ماه با موفقیت چندانی روبرو نشد و دوباره جیب هامون خالی تر از قبل میشد با این تفاوت که قبلا اجاره و صاحب ملکی نبود و اینبار اجاره ی بالا و یک صاحب خانه مادر فولادزره بالای سرمون بود ! و آدمهایی که برای کمک و ساختن اطرافمون رو گرفته بودن بد ترین قسمت این مشکلات بودند ..آدمهای بدرد نخور طبل تو خالی ایی که فقط بلد بودند بادی به غبغب بیاندازند و ادای انسان های شریف رو در بیارن ! 

و ما دوباره داشتیم ضربه میخوردیم ... ضربه ایی عمیق که ما رو  هر روز له تر و خشمگین  تر و افسرده تر میکرد !! 

ادامه دارد ...

شنبه 21 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 01:34 ق.ظ

داستان زندگی من 3

تا اونجایی تعریف کردم که خوشحال و سرخوش بودیمو و پول هامونو با هم نصف میکردیم و فکر میکردیم که کار خارق العاده ایی انجام میدیم .. اون موقع همه چیز عالی بود و انگار هیچی از ما کم نمیشد .. سیبیلو یک کافی نت کوچیک داشت  و بدک هم نبود اما  ما اصلا باد نبودیم که چه طوری خرج کنیم  !! ( بقیه هم سعی میکردن که به طور مستقیم یا غیر مستقیم این رو به ما بفهمونن اما ما لجباز تر و کله خر تر از این حرف ها بودیم  که اصن حرف هاشون رو بشنویم !) 

یواش یواش فهمیدیم که نه این واقعا به درد نمیخوره ! داشتیم کم کم متوجه میشدیم که دخل و خرجمون اصن با هم جور در نمیاد و میشه گفت کار کافی نت هم خیلی ضعیف شده  بود و خیلی هم به سیبیلو دور بود .. و کلی باید پول کرایه میداد ! پس سیبیلو تصمیم گرفت کارشو تعطیل کنه و دنبال یک کار دیگه باشه .. 

یک مغازه کوچیک نزدیک خونه توی یک مرکز خرید نه چندان شلوغ با جاره نه چندان زیاد .. یک مغازه ی برچسب های دیواری و تزیینات و فکر و فکر و فکر برای انجام یک کار بهتر .. اون کار هم خیلی موفق نبود و نشد بیشتر جایی بود برای رفت و آمد و اینکه فقط توی خونه نباشه ... اینجا ، این قسمت از زندگی جایی بود که تازه داشتیم میفهمیدیم چی کار کردیم ... اما هنوز هم میشه گفت توی هپروت به سر میبردیم .. انگار تازه داشتیم وارد قسمت جدیدی از زندگی میشدیم ... اون قسمتی که پر از مسئولیته !! قسمتی که باید بفهمی پول مهم ترین و اساسی ترین عنصر زندگیته !! همین جاها بود که معنی واقعی کم آوردن رو میفهمدیم و تنها شانسی که اون موقع اورده بودیم این بود که صاحب خونه ایی بالاسرمون نبود و اطرافیان مارو خوب درک میکردن ! 

اون روز ها هم برای خودشون میگذشتن و ما رو با استرسی همراه میکردن که فقط برای همون روزها بود .. نه به گذشته فکر میکردیم و نه به آینده و فقط احساس آرام آرام غرق شدن بود توی یک اقیانوس بزرگ و دست و پا زدن ما برای لحظه ایی بیشتر نفس کشیدن ..

بدترین قسمت جریان این بود که کم کم داشت یادمون میرفت که چه قدر همدیگرو  دوست داریم ... 

ادامه دارد ...

جمعه 22 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:32 ب.ظ

من و تو

ساعت 10 صبح به زور از خواب پامیشم ! تا 12 دور خودم میچرخم و بعدش آماده میشم برای رفتن به کلاس 10 دقیقه طول میکشه تا آماده بشم اونم  با این اوصاف که با گردن کج اوتو و شالم رو برات میارم تا اوتوش کنی و تو هم هیچی نمیگی و ازم میگیریشو اتوش میکنی .. منم میندازم سرمو آشغال ها رو جمع میکنم و خداحافظی و سریع از خونه میزنم بیرون  (میدونی که مثل همیشه دیرم شده !) توی راه پله ها از پنجره  نور آفتاب مستقیم میخوره توی چشمم  و یادم میاد که عینک آفتابیم رو با خودم نیاوردم .. دوباره هول هولکی بر میگردم بالا و در رو با کلید باز میکنم  و با کفش و مثلا روی نوک پا از رو سرامیکا میرم توی اتاق و عینکم روبر میدارم و دوباره بدو بدو میزنم بیرون ! در رو میبیندم و کلید رو میندازم توی قفل و دو بار میپیچونمش ..بعد یهو یادم میاد که وایی تو توی خونه ایی ..دوباره بازش میکنم و در رو باز میکنم و یه لبخند شیطنت آمیز بهت میزنم و دوباره خداحافظی میکنم .. تو هم که روی زمین لم دادی و داری از جمعه تعطیلت لذت میبری و تبلتت توی دستته و به احتمال 99 درصد توی کلشت هستی  سرت رو برگردوندی  به سمت در و داری با تعجب منو نگاه میکنی ...

خودم رو به کلاس میرسونم و خدا رو شکر سر موقع میرسم ..به همکلاسیم میگم جمعه کلاس اومدن خیلی سخته .. خیلییی .. استاد جان میاد و شروع میکنه به درس دادن و درس میده و میده و میده تا دوساعتش تموم شه ...

از کلاس میام بیرون و بهت زنگ میزنم .. صدای جارو برقی میاد ..ساعت 3 بعد از ظهره .. بهت میگم چی کار میکنی ؟؟؟ میگی جاروو .. منم دارم توی دلم از خوشحالی غش میکنم و بهت میگم آخه الاان .. خانوم پایینی گناه داره 3 بعد از ظهره جمعس !!

تمام راه رو پیاده میام و سر راه یه جعبه بزرگ شیرینی خامه ایی میخرم  .. دوست جونم که از شهرستان اومده و قراره بیاد  خونمون اومدن رو موکول میکنه به فردا شب و امشب میشیم منو تو تنها ... وقتی میرسم خونه عصبانی ام  از این که دوست جونم و امروز نمیبینم اما وقتی درو باز میکنم و میبینم خونه برق میزنه کلی خوشحال میشم .. کیف میکنم از این که انقدر همراه و همکاری توی زندگی با من و خوشحال میشم از اینکه کلاس رفتنم و ساعت هایی که برای خودم و درس هام دارم اذیتت نمیکنه بلکه همیشه مشوقمی .. 

یه قلیون خوشمزه باحال برام درست میکنی و یک ساعت وقت میگذرونیم .. و بعد به جای لوبیا پلویی که قراره دم کنم جوجه سفارش میدیم و تا آوردن سفارشمون homeland میبینیم و بعد با هم جوجه میخوریم و من ناهار نخورده تازه احساس میکنم سیر شدم و چشمام باز میشه برای دیدن ..

حالا ساعت 9:20 دقیقه اس و من تمام خطوط بالا رو تایپ کردم ... قبلش خورش کاری فردا شب رو که دوست جون  بار گذاشتم و الان بوی ادویه خوشبوی فلفلی تمام خونه رو برداشته .. یک نخ سیگار روشن میکنم و به این فکر میکنم بودن با تو چه قدر خوبه .


من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد /من هر چه ام با تو زیباترم بر عاشقت آفرینی بگو /تابیده ام من به شعر تنت میخوانمت خط به خط مو به مو /بی تو بی شب افروزی ماندنت بی تب تندو پیراهنت /شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین میخورد /چارتار

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 12:24 ب.ظ

داستان زندگی من 2

رفتیم توی خونمون .. وسایل رو چیده بودیم .. همه چیز برای شروع یک زندگی آماده بود ، به جز کابینت های خوشگلی که هنوز نیاورده بودنشون .. خونه کوچولوی نقلی 42 متری من با یه نقشه ی مربع شکل و نور نسبتا خوب ،عالی بود .. عاالی .

روزها میگذشت .. مثل برق و باد .. من میرفتم دانشگاه و سیبیلو سر کار .. هنوز خوش میگذروندیم .. قرار میذاشتیم و بیرون میرفتیم .. انگار هنوز هم دوستیم !! غذا میپختم و میخوردیم ..  ساعت 12 شب دوباره گشنمون میشد و سوپر مارکت سر کوچه  محل خوبی بود برای راضی کردن شکممون .. بستنی ! الویه ! کالباس ! چیپس ! نوشابه ها و دلستر های خنک ! 

با اینکه توی خونه مامان هیچ غذایی درست نکرده بودم غذاهام خوش آب و رنگ و خوشمزه میشد .. سیبیلو میگفت دستپختت مثل مامانا میمونه ! (البته این رو هنوز هم میگه !) 

یه وقتایی دعوا سر چیز های الکی و احمقانه .. دعواهای بچه گانه سر  اینکه کدوممون پشت لپتاب بشینیم ، سر بازی های کامپیوتری ! هر دو غد و یک دنده ..هر دولجباز ! اما هر دو مهربون و اون مهربون تر .. یک جاهایی هم اون سرد و من ناز کش .. توان دیدن اشک های من رو نداشت و من ناتوان در برابر غصه خوردن و ساکت بودنش ! 

اما یک قسمت خیلی جالب ااون موقع ها دعواهای شب بود .. سر به آغوش کشیده نشدن من .. زمان خواب من میخواستم توی بازوهای گرمش باشم و اون میخواست راحت بخوابه و هیچ کدوم حاضر نبودیم برای یک شب از خواستمون بگذریم و آخرش همیشه دعوا بود و بالشت خیس از اشک من ! ( خب بلد نبودیم چه طور با هم رفتار کنیم .. من میخواستم به هر زور و اجباری شده توی بغل اون بخوابم و سفت و محکم من رو بگیره و اون میخواست مثله اون موقع ها راحت و آسوده و بااز به خواب عمیق فرو بره و هیچ وقت هیچ کدوم موفق نبودیم با جنگ اعصابی که درست میشد !) 

حالا که یادم میاد میخندم .. یه لبخند شیرین .. این که چه قدر بچه بودیم برام جالبه و اینکه حالا چه قدر تغییر کردیم ! چه قدر خوب و شیرین با هم کنار میایم و چه قدر این آغوش برامون خوشایند و مقدس و آرامشبخش شده .. و چه قدر اون موقع لوس و دیوونه بودیم ! 

زندگی روال عادیشو طی میکرد و اکثر مواقع ما شاد و سر خوش بودیم ! پول زیادی نداشتیم اما با همون خوش بودیم و تا قرون آخرش رو خرج میکردیم .. پولهامون رو با هم نصف میکردیم و فکر میکردیم این بزرگترین کار دنیاست ! 

... ادامه دارد...

1 2 3 4 5 ... 15 >>