پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388

چه حالی داشتم اون زمان که مداد شمعیمو بر میداشتمو تمام دیوارهای اتاق رو خط خطی میکردم .. مداد رنگیهام رو توی دستم میگرفتم و دستم رو نزدیک دیوار میاوردم و زیر طاقچه ی اتاق اون خونه ی قدیمی راه میرفتمو همراه راه رفتنم خطوط رنگی ایی بود که روی دیوار کشیده میشد ... اون موقع ها اون طاقچه برای من خیلی بلند بود و من همیشه توی این فکر بودم که بالاخره کی دستم بهاون بالا میرسه ... میگن وقتی 2 سالم بوده با گچ شمعی نصف سنگ های کف آشپزخونه ی عمه جان رو نقاشی کردم به طوری که برای پاک کردنش تمام اجدادشون جلوی چمشون ظاهر شدن !! کاش میشد الان هم به همون سبکی بودم ... با خیال راحت مدادهامو بر میداشتم و روی دیوارهای خونه خط خطی میکردم .. کاش کسی به دیوونه شدنم شک نمیکرد ..

شنبه 19 دی ماه سال 1388

۱)دارم سه نما میکشم و تمرین میکنم .. آهنگ گوش میدم ... (ای  که تویی همه کسم ..بی تو میگیره نفسم ..) ناخودآگاه چشمام پر اشک میشه ... (وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم .. گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم .. دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه .. مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه ..) میبندمشون و محکم فشارشون میدم .. (عزیزترین سوغاتی غبار پیراهن تو ..عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو ..) سرم پایینه و قطره ی اشک به جای اینکه سرازیر شه روی گونه ام قلنبه میفته روی شیشه ی عینکم .. (نه من تو رو واسه ی خودم نه از سر هوس میخوام ..عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام ..) عینکمو بر میدارمو قطره  اشک پخش شده رو نگاه میکنم و  خنده ام میگیره ..  

  

۲) تمام وجودم از شیشه اس ..انقدر که با یه ضربه ی کوچیک میشکنم .. میخوام ازش مواظبت کنم ..واسه همین دورش یه دیوار سنگی میکشم ... انگار ناخودآگاه شده برام .. میدونم خوب نیست اما ...میترسم از شکستن ... 

 

۳) من نمیخوام خود خواه و مغرور باشم ... نمیخوام اذیت کنم ... نمیخوام ..نمیخوام .. نمیخوام ... نمیخوام نامهربون باشم .. 

 

۴)دیروز 5 ساعت کوهنوردی کردم ..  2 ساعت اولش راحت بود .. اما 3 ساعت توی برف ، سخت بود ، یه جاهاییش خیلی ترسناک بود .. اما خوش گذشت .. حس خوبی داشتم .. حس تازه شدن ...قدرت .. فتح کردن ... یه جور دیگه خودمو شناختم .. فکرشم نمیکردم اون راه های سخت رو برم و منصرف نشم ...البته بعد که بهش فکر میکردم واقعا میترسیدم ..اما حالا که فکر میکنم مبینم واقعا برای من کار بزرگی بود .. و خوشحالم از این که این کارو کردم ... اما خب به جاش الان داغون داغونم ..له و لورده ..انقد که پامو تا 5 سانتی متر بیشتر نمیتونم بالا بیارم .. موقع راه رفتنم که کاملا شل میزنم ... ولی خب بازم حس خوبیه ...(از دیشب تا حالا کلی به خودمو حرکاتم خندیدم) ..

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388

بعضی وقتا یه آشنا یه دفعه برات غریبه میشه٬‌و بعضی وقتها هم یه غریبه یه دفعه برات آشنا میشه .. بعضی وقتها هم اون غریبه همیشه یه غریبه میمونه و آشنا همیشه آشنا ...  

 

دلم تنگه واسه بابام ..حاضرم تمام عمرمو بدم به جز یه روزشو تا اون برگرده و یه روز دیگه چهارتا باشیم .. مثه قبلنا ...  

 

خواب دیدم سانتافه مشکی خریدم ...  

 

دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388

مثل  ضربه ی محکم پتکی میمونه که چند بار توی سرم کوبیده میشه و منو بیدار میکنه ... راست میگه ..خیلی چیزها رو درست میگه .. انگار گند زدم .. انگار همین الان از خواب پریدم ... هزار تا حرف توی مغزم تکرار میشه ..دهنم رو باز میکنم اما هیچ کدوم بیرون نمیان .. همیشه یه چیزی مانع میشه که نمیدونم چیه ...شرم ؟ غرور ؟ نمیدونم ! فقط میدونم که بیشتر وقتا مخربه !

انگار خیلی ناراحتش کردم .. دلش شکسته ... بغض داره خفم میکنه .. هر چند دقیقه فقط یه نفس عمیق میکشم بدون اینکه حرفی بزنم .. گریه میکنم ..اما دهنمو میبندم که اون نفهمه .. داره به مغزم فشار میاد .. (وای خدایا نمیخواستم اینجوری بشه .. همیشه از اینش ترسیده بودم ..از این که اون واسه ی این چیزا ناراحت بشه ..)

میگه فکر میکردم پیش من آرومی .. میگم هستم .. میگه معلومه از همه ی این نوشته ها معلومه .. سعی میکنم قانعش کنم ..سعی میکنم خودم رو هم قانع کنم .. اما فایده ای نداره ... ولی من واقعا آرومم ..واقعا خووبم .. شاید یه سری چرت و پرت های مونده از قبل بعضی وقتا به ذهنم بیاد و بنویسمشون .. اما دلم و روحم واقعا آرومه .. خیلی آرومتر از قبل ...و میدونم یعنی دارم میبینم که هر روز بهتر از دیروز هم میشه و این واقعا به خاطر وجود اونه .. وجودی که با ارزشه ... وجودی که دوستش دارم و میدونم  دوستم داره ..

سه شنبه 17 آذر ماه سال 1388

این روزا کار خاصی انجام نمیدم به جز درس خوندن و گیر دادن به خودم ... و فکر کنم بیشتر از اینکه درس بخونم به خودم گیر میدم و نگرانم !! میدونم که خیلی بده ها ..

خیلی وقته ننوشتم ..خیلی وقتا دلم تنگ میشه واسه نوشتن اما یا وقت نمیشه یا حسش نیست .. این چند وقت چیزهایی شنیدم و دیدم که باور نکردنی بودن و اعصاب منو بدجوری تحریک کردن !! کاش میشد کاری کرد ..حتی ذره ایی ! اما .. آه ...از نظر خودم و برای خودم و درون خودم آرومم (یعنی بهتره بگم بودم..) ولی یه سری عوامل بیرونی بدجوری منو بهم ریختن .. میدونم این خیلی بده ..و نشون میده که خیلی سست شدم که اینجوری باید واسه هر چیزی بهم بریزم ..البته خب هر چیزی هم نبوده ..اتفاقاتی بوده که توی زندگیای چند تا از عزیزام افتاده و من حالا تازه فهمیدم و ناراحتم ...انقدر روم تاثیر منفی گذاشتن که با هر تلنگری منفجر میشم ..

شب عید مامان و محمد یه تصادف خیلی وحشتناک کردن که ماشین یه لحظه با چپ کردن فاصله داشته ..ولی جفتشون هیچیشون ندشده خدا رو شکر ..ماشین هم خیلی آسیب ندیده ... اما خب از لحاظ روحی هنوز یکمی دگرگونن ... دیگه مرگو جلو چشمشون دیدن ...  خدایا شکرت که منو بیشتر از این تنها نذاشتی ...

این که الان با تو ام خوبه ..هم من آرومم هم تو ... تو مهربونی ..خوبی ... اما من نمیدونم چرا همش با خودم درگیرم ... میخوام آروم باشم .خب هستم .. خیلی بهتر از قبلم ... اما نمیدونم چرا بازم درگیرم ... ولی میخوام که بهتر از این هم باشم ...

هوا خیلی سرد شده ... قلبم درد میکنه ... یعنی اون چیزی که میخوام کنکور قبول میشم ؟؟؟

   1      2      3    >>