میگه برنامت چیه ؟ نمیای بریم مالزی .. میگن رفتنش که آسونه ..بقیه ی چیزاشم خوبه ... میگم میدونم ! یک سال پیش از تمام جهات بررسی اش کردم .. میگه خب خوبه دیگه .. یعنی پایه ی رفتن هستی .. میگم نه !! توی این یک سال اخیر برنامه ی زندگیم به کلی تغییر کرده ! یه چیزی یا بهتره بگم وجود یه کسی داره منو به آرامش نزدیک میکنه و من به هیچ وجه نمیتونم ازش بگذرم !
میگه میخواستی بیای انگلیس ..چی شد ؟سخت دنبالش بودی .. پاشو بیا دیگه ..باید سه ماه بمونی .. اگه خوشت اومد که میری دنبال کارات .. شاید شد که بمونی !!! میگم دیگه نمیخوام بمونم !! میگه چرا ؟ میگم الان یک ماهم نمیتونم تحمل کنم ...دلبستگی ایی وجود داره که نمیذاره خیلی دور باشم وو
شاید نه ماه پیش بود که بهم گفت من میخوام ازدواج کنم ... اولش یکم برام مسخره بود .. اذیتش میکردم .. ولی بعد دیدم که قضیه کاملا جدیه ...میخواست با من بمونه .. ازم خواست که اگه میمونم بهش بگم وگرنه ... . من فکرامو کردم .. هم دوستش داشتم هم فهمیده بودم که دوستم داره و برای موندن باهام تلاش میکنه ... تصمیم خودمو گرفتم . و حالا با هیچ چیز عوضش نمیکنم ...
چهار روز دیگه تولدمه .. ۲۱ سال از عمرم تموم میشه .. و نمیدونم چند سال دیگه دارم ..مهم نیست ..یک سال یا صد سال دیگه داشته باشم .. مهم اینه که باید یاد بگیرم چه طور زندگی کنم .. و بعد چه طور بهتر زندگی کنم .. کنار کسانی که دوستشون دارم ! کنار کسی که میخوام تا تموم شدن این سال ها پیشش بمونم ..کسی که فهمیدتم .. کسی که فهمیدمش ... و من تو سن ۲۱ سالگی بهش رسیدم ..حس خوبی دارم ... شاید بهترین حس دنیا همین باشه ...
پ .ن :دلم میخواد برگردم به وبلاگ قبلیم ..دختری در ماه رو میگم .. شاید برگشتم ..فقط یه خونه تکونی اساسی میخواد ...