X
تبلیغات
رایتل

چپ دست

یک چپ دست می نویسد !‌

پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:01 ب.ظ

شکواییه

دیشب زنگ زده به من ومیگه یکی از همکاراش دعوتمون کرده یه جشن خیلی خاصه برای نیمه شعبان ! میگم صبح بهت خبر میدم که میایم یا نه بذار با امید هماهنگ کنم . آخر شب به امید گفتم . میگه آره میریم شاید یکم حال و هوامون عوض شد !

صبح زنگ زدم بهش .. میگم مامان ما میایم .. شاعت 12 زنگ زده .. آیدا جان کم آرایش کن ها این خانومه مومنه ... منم قاطی کردم ! نمیخوام کم آرایش کنم .. من چه قدر باید ادا در بیارم چه قدر باید خودم نباشم .. من همینم که هستممم .. بابا خسته شدم .. ااا مومنه به درک که مومنه ، مومنه که واسه خودش مومنه ! خسته شدم انقدر که منو دیدی و گفتی چرا جلو مانتوت بازه ببند 1 چرا ماتیکت این رنگیه ! اه اه رژگونتو کم رنک کن چرا اینجوری کشیدیش .. این چه کفشیه خریدی مثه پیرزناس ! تو مهمونیا گفتی این یقتو ببند چرا انقدر بازه .. خجالت نمیکشی استین حلقه ایی میپوشی ؟ حالا هم که کارت بالا گرفته و به امید گیر میدی که چرا میذاری زنت اینطوری بگرده .. مگه من و از کجا پیدا کردی که باهام اینطوری رفتار میکنی ! ( حالا یکی ندونه فکر میکنه من آرایش خلیجی میکنم میرم بیرون !) یه ریمل و کرم پودر و رزگونه  وماتیک این حرفا رو داره آخه ؟؟!!

آره آقا جان من جلوی مانتوم بازه ! من ماتیکم قرمز و بنفشه پر رنگه .. من گوشامو موهام همیشه بیرونه .. من هیچ وقت نمیتونم روسریمو روی سرم نگه دارم و همیشه می افته .. من لباسام بسته و کیپ نیست .. من خدام با خدای تو و مومنا و چادریایی که تو میگی فرق داره ! خدای من همون خداییه که تو برام ساختی همون خدای بزرگیه که همیشه پشتمه (حودت بهم یاد دادی ! ) الان تو بدترین شرایط زندگیمم ..الان شوهرم هر روز دپرس تر از دیروزه .. الان وقتی قیافه ی اونو میبینم که اینطوری شده حالم گرفته میشه وو الان وقت این نیست که به رنگ ماتیکم فکر کنم ! الان فقط میخواستم بیام باهات که شاید یکم خوشحال بشم شاید یکم حال و هوامون عوض بشه .. میخواستم بیام که تو به همه با افتخار بگی دخترمه ها ..دامادمه ها .. اما حالا نمیام .. خدا وکیلی یک بار بهت گفتم که منم خوشم نمیاد از اون روسریه مومنیت که میبندی ؟ از اینکه ارایش نمیکنی ؟ آره الان گفتم .. خوب هم بهت بر خورد .. زود گفتی پس من دیگه با تو هیچ جا نمیام که ناراحت نباشی .. نه من ناراحت نیستم این حق تو هستش که هر جوری میخوای باشی .. به من چه ! اما حق منم نمیتونی ازم بگیری .. تو خیلی هم خوشتیپ و اسپرتی و با رنگ طوری بازی میکنی تو لباسات که اصلا احتیاجی به آرایش نداری .. اما چرا همیشه میخوای روی دل من پا بذاری .. اذیتم میکنی به خدا  ! 

کاش اینجا رو میخوندی !

نظرات (2)
+ جعفری خاتون http://ms-jafari.blogfa.com/
منم با مامانم مشکلات این مدل زیاد دارم
دیگه عادت کردم باشه باشه بگم ولی کار خودمو کنم
پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:25 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه وقتایی که آخه کار خودتم میکنی بازم کلی گیر توش ..
:)
+ زیتون
تفاوت نسلها که میگن همینه :|
بگذار و بگذر...
دلشو نشکن فقط. مامانها بچه هاشونو عاشقن حتی اگه بهشون گیر بدن. مامان که شدی میفهمی
شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:30 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره بابا من اون روز عصبانی بودم خیلیی :دی
منم عاشقشم ... هر کاری توی زندگی واسه ما کرده تک و تنها .. خیلی دلش بزرگه ، ایمانش قویه .. اونقدرها هم گیر نیست ! فقط یه وقتایی میگیره :)
آره خب مامان که بشم بیشتر تر میفهممم ! :)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :