X
تبلیغات
رایتل

چپ دست

یک چپ دست می نویسد !‌

سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:51 ق.ظ

مامانی نازم

یکی از خاله های عزیزم یک هفته اس که از انگلیس اومده و خب ما سعی میکنیم وقت هایی که از دیار فرنگستون مهمون داریم بیشتر دور هم جمع شیم .

امروز هم خاله کوچیکه زنگ زد و گفت آیدا میای با امید خونه مامانی میخوام شام بذارم .. منم زنگ زدم به امید گفتم و گفت که بریم ..

ساعت نزدیک 9 شب بود من رسیدم توی کوچه بابایی اینا ( بابایی 3 ساله که فوت کرده اما اون کوچه هنوز کوچه بابایی ! اون خونه هم خونه بابایی !)  دیدم یه ماشین داره برام بوق میزنه ! گفتم استغفرا... ول کن بابا نصفه شبی با این عجله من شوهر دارم آقاااا خجالت بکش ( همرو توی ذهنم گفتم ) و داشتم رد میشدم که وایستاد بغلم و با یه صدای گرم و آشنا گفت سلام خوشگل خانوم ! برگشتم توی پنجره اش و گفتم ااا سلام دایی اینجا چی کار میکنی ؟ دو ثانیه خوش و بش کردیم و خداحافظی !  راه افتادم به سمت خونه مامانی و توی ذهنم گفتم .. بیکاره ها این وقت شب اینجا چی کار میکنه خب از سر کار اومدی برو خونه بعد میگه زنه غر میزنه خب منم بودم غر میزدم !! خلاصه برای خودم بافتم و بافتم تا رسیدم دم در خونه .. زنگ رو زدم در از توی حیاط باز شد .. خاله و دختر خاله با قیافه های ولو و وا رفته .. گفتم خوبین ؟ گفتن نه ! الان مامانی حالش بد بود دایی . زنگ زدیم اورژانس و دایی اومدن !

رفتم بالا مامانی بیحال خوابیده بود روی تخت ! لاغر و نحیف !  از وقتی که سکته رد کرد  و یک هفته تو بیمارستان بود دیگه اون مامانی قبل نیست ! یا شاید بهتره بگم از چند سال پیش که آلزایمر گرفت .. عزیز دلم ، خاک پاش هم باشم کمه! آرومترین و بی آزار ترین انسانیه که تا به حال دیدم . ماهه این زن . ماه .

نشستم روی صندلی پیشش . یکم نگام کرد وپرسید شما هم از دخترای منی ؟ ( این سوال رو 2 روز پیش هم پرسیده بود و چند روز قبلش و قبل و قبل تر ، هر دفعه که دیده بودمش !) گفتم بعله مامانی نازم . من نوه ی شمام ، دختر ... ، همون خانوم معلمه ها .. خندید و گفت بله بله فهمیدم .

بعد خوابید .. موقعی که میخواستیم بیایم خونه بلند شدو کلی بالا آورد ... همه ترسیدن و دوباره میخواستن زنگ بزنن اورژانس اسپری قلب زدن براش . اما بعد انگار به این نتیجه رسیدن که سرما خورده ... طفلک هی هم با صدای آروم و مظلوم  مثل بچه ها میگفت : من خوبم منو بیمارستان نبرین هااا .  

خدایا ، خای بزرگم .. هر کاری سلاح میدونی براش انجام بده ! من که خیلی وقته واقع بین شدم .. حاش و شکل و شمایلش موندنی نیست .. خدای مهربونم عذاب نکشه یه وقت .. بذار راحت باشه ..بذار اگه قراره بره راحت بره .. کسی که آزارش به یه مورچه نرسیده حقش هست که راحت بره .. عاشقشم .. اما هر کسی یه روزی ازم جدا میشه اینو میدونم . خدایا شکرت .

نظرات (5)
+ زیتون
واقع بینی عالیه آیدا. عالیه. خوشحالم که تو این مرحله هستی

امیدوارم حال مامانی گلت هرجور راحته و هرجور که مصلحت و خیره همونجور باشه

من هجده ساله از خونه پدری (که از دوسالگی با مامانم تنهایی توش زندگی کردم) رفتم و اون خونه فروش رفت اما من هنوز از سر کوچه ش رد میشم میگم : کوچه خونمون و خونه بابا
سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:14 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کار دیگه ایی هم نمیشه کرد .. باید واقع بین بود .
ممنونم ازت.
+ جعفری خاتون http://ms-jafari.blogfa.com/
الهی قربون این مامان بزرگا برم که انقد گلن که همیشه آدم یه جور دیگه دوسشون داره...
ایشالله که زیاد اذین نشه...
پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:58 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا یه جور دیگه دوسش دارم :)
مرسی.
+ جعفری خاتون http://ms-jafari.blogfa.com/
عزیزم منم تو وبلاگ دوستان قرارت دادم
از این به بعد می خونمت:)
جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:06 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون :)
+ زیتون
با خونه چکار کردی؟ پول جور شد؟
چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:14 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه ! سر چند راهی گیر کردیم .. :( اما خدا بزرگه درست میشه .. :)
+ زیتون
آفرین به این یقین و توکل. حتتتتتما درست میشه. خبرشو بده
مامانی بهترن؟
رژیم در چه وضعیتیه؟
پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:31 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به امید خدا :)
مامانی بهتره اما خب خیلیم تو حال خودش نیست !
رژیمم خوبه سلام داره پیش ما هست فعلا
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :