X
تبلیغات
رایتل

چپ دست

یک چپ دست می نویسد !‌

پنج‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 05:51 ب.ظ

پررویی میکنیم .. داد میزنیم و دلتنگ میشویم ( رویداد هفته )

میدونی چیه ؟ چند روز پیش فهمیدم خیل پررو تر از این حرفام .. آخه همیشه فک میکردم خیلی پررو ام اما سه شنبه فهمیدم تر ترینم... !! از ساختمون البرز اومدم بیرون سرم پایین بود و با عجله راه میرفتم 10 دقیقه دیگه فلسطین کلاس داشتم .. سرمو آوردم بالا دیدم کلی پلیسو دم و دستگاه و بادی گارد و ماشین شیشه دودی تو کوچه البرزه .. نمیدونم چه خبر بود و کی رفته بود دبیرستان البرز که انقدر تشریفات داشت !! همینطوری که نگاه میکردم دیدم سر کوچه ما یه ماشین وایستاده دو تا کت شلوار مشکی از اینور و اونورش اومده بودن بیرون و تقریبا کوچه دانشگاه و بسته بودن و دستاشون رو پشت کمرشون قلاب کرده بودن و با پاهای باز واستاده بودن و توی دستای قفل کردشون یکی یدونه کلت بود ... منم به جای اینکه برم از اونطرف یعنی از تو پیاده رو طبق عادت همیشگی وسط کوچه بودم  و وقتی رسیدم به آقاهه که با ژست واستاده بود دم گوشش بلند داد زدم ببخشید آقا میخواد رد بشم و با کوله لپ تابم کوبیدم بهش و سرمو انداختم پایین و رد شدم و اون بیچاره هم کامل برگشت و حالتشو تغییر داد تا من رد شم البته به صورت یک هویج و با تعجب بسیار نگاهم کرد اما خب من به روی خودم نیاوردم و رفتم .. توی کوچه البرز که بقیشونو دیدم انگار یهو دوزاریم افتاد که چه خبره و من چی کار کردم ..واقعا به خودم افتخار کردم که چه نترس !!! که چه ... ولش کنین اصن هموم پررو فقط به دردم میخورد در اون دقایق !!  (البته خب کمی تا قسمتی هم بی اعصاب میشه بهم گفت !! چی کار کنم شیرم دیگه !! )

..............................................................


شنبه ایی  سر کلاس حجم رفتم بهش میگم اقای دراز لطفا به بنده مقدار قابل توجهی پلکسی بدین.. میگه ندارم کمه نمیشه .. میگم آقای دراز خواهش میکنم ، استاد گفته این کارو باید انجام بدی (حالا استادم نگفت باید .. گفت کار خوبی میشه !!)  خلاصه دعوا کردیم خواهش کردیم التماس کردیم .. گفت ندارم نمیدهم .. گفتم به جهنم... 

چهارشنبه کله سحر ساعت 8:30 اومده سر کلاس چاپ غرغر کنان که استاد این چه وضعیه یکی میاد لینو میگیره یکی چوب میکیره یکی فلز میگیره هر کی میخواد یه چاپ بزنه  به همشون پلکسی میدادیم چاپ ویزدن دیگه استاد میگه خب کاراشون آزاده هر کی هر چیو میخواد میتونه بزنه ... میگنه نمیشه هر کی یه چیز میخواد اینجا خر تو خره همه چی ... استاد هم ناراحت شدو چند بار گفت اااااا ااااا یعنی چی آقای .... و من همونجا بود که خشم از درونم شعله ور شد . اما بچه ها هی سعی کردن آرومم کنن و نذاشتن چیزی بگم .. آقای دراز هم رفت پایین اما دوباره نیم ساعت بعد برگشت و دوباره شرو کرد به غرغر کردن منم که دیگه خونم به جوش اومده بود شرو کردم باهاش بحث کردن بهش گفتم اقای ... شما که پلکسی داشتین خب شنبه به من میدادین شروع کرد دلیل آوردن که منم بیشتر عصبانی شدم و کفتم این دلیلارو نیارین باشه من شما ازکله صب 10 بار اومدین بالا و شرو کردین به غر زدن و اعصاب خورد کردن هممونم که با خر یکی کردین .. و خر خر نبودیم که شدیم دارم دانشگاه میام این همه پول میدم واسه یه تیکه لینو و پلکسی هم بایدد اعصابم خورد شه ... بهم گفت که نه من با شما نبودم با چارت درس بودم به درسها گفتم خر بعدم خودشو لوس کرد که من نمیدونم اصن برو به مدیر گروه بگو و ممنم که صدامو انداخته بودم رو سرمو و تند تند حرف میزدم گقتم حتما همین امروز بعد کلاس میرم و میگم بهش !

یهو رنگش پرید و شرو کرد آروم حرف زدن .. استاد هم که گیج و مات مونده بود و منو نگاه میکرد اما خب میدونم ته دلش خوشحال بود که انتقامشو گرفتم !! :)) دوبار بعدش اومد بالا و هی میخواست بهم بقبولونه که با ما نبوده و به درسا گفته خر !! یه بارم رفتم پایین مغار بگیرم که گفت بیا ببین چقدر پلکسی میخوای شنبه بیا ببریم ... گفتم ولش کنین نمیخووام پشیمون شدم که چند بار گفت نه دیگه میدم بهت بیا بگیر و منم گفتم باشه حالا تا شنبه !!   (ولیی خیلی دلم خنک شد که بهش گفتم باور کنین اگه نمیگفتم میمردم !!

.............................................................................


میدونی چیه هنوز داغت تازه اس .. بعد 10 سال نه خدایا 4 خرداد میشه 11 سال ..بعد از 11 سال نبودنت و ندیدنت هنوز وقتی یادت میفتم یکی با ناخونای بلند جادوگری دلم و چنگ میزنه .. اشک و خون میشه و از حوضچه چشمام میریزه بیرون ... هنوز بعد 11 سال دختر کوچولوت عادت نکرده که نباشی ... کاش بودی کاش امروز که پنجشنبه اس بهم زنگ میزدی و میگفتی آیدا میخوام بیام یه سر خونتون ظهر منم خونه رو تمیز میکردم برات یه غذای خوشمزه درست میکرد و منتظرت میشستم تا بیای ... تا ببینی آیدا کوچولوت دیگه بزرگ شده ... همیشه پنجشنبه ها غمگینم .. بدتر از عصر جمعه ها !! فیلم عروسیمو گذاشتم عکست توی سفره عقدم بود ..خودم گفتم بذارنش و فیلم بردار هم خوب روش زوم کرده بود و فیلم گرفته بود ..  منم یه دل سیر باهاش گریه کردم و گفتم کاش سر عقدم بودی .. انگار یادم رفت که بودی .. آره بودی چون اون لحظه ها دلتنگت نشدم گریم نگرفت ... مطمئنم بودی .. پشتم ایستاده بودی و قرص محکم نگهم داشته بودی .. تو و خدا هیچوقت تنهام نمیذارین میدونم .. اما چه کنم که خیلی وقتا دلتنگتم .. 

نظرات (2)
آفرین خانوم شجاع.....
من تقریبن از وقتی شاغل شدم و همزمان درس میخونم تبدیل شدم به سیب زمینی ....
خوش به حالت....
جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:35 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:))) نه فقط پررویی بود ...
منم خب هم کار میکنم هم درس میخونم هم مثلا خونه رو میچرخونم ( جون خودم ) اما چرا سیب زمینی ؟؟؟
خیلی زیبا بود .به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم .امیدوارم همیشه بنویسی و هیچگاه غمگین نشی .به امید دیدار
دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم :)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :